عاشقانه
عباس ميگفت: «از سينما شروع شد ــ فيلمِ نگهبانِ شبِ ليليانا كاواني. من توي صف بودم و داشتم به گيشه ميرسيدم كه يكهو چشمم افتاد به نسرين: تنها يك گوشه ايستاده بود و نگاهش نوميدانه توي صف دنبالِ يك آشنا ميگشت، دمبهدم به ساعتش نگاه ميكرد و به درازيِ صف، و نوميدتر ميشد. وقتي نوبتم شد، دو تا بليت خريدم، آمدم پيشش، بهاش لبخند زدم و گفتم: سلام خانم، اگر بليت ميخواهيد، من يكي اضافه دارم، مالِ شما. او هم بهام لبخند زد و گفت: اتفاقاً وقتي شما را توي صف ديدم، خواستم بيايم جلو و آشنايي بدهم، اما هرچه نگاهتان كردم شايد شما خودتان آشنايي بدهيد، بيفايده بود. آنوقت رويم نشد جلوِ اينهمه آدم، اول من سرِ حرف را باز كنم. با تعجب گفتم: مگر با هم آشناييم؟ – بله، من نسرينام. – نسرين؟ كدام نسرين؟ – نسرينِ يوسفي. – خانم، حتماً اشتباه ميكنيد. من شما را نميشناسم. – مگر شما عباس نيستيد؟ عباسِ بادامي؟ – چرا. اما... – با هم خانهي ژيلا و فرشيد آشنا شديم، شبِ تولدِ ژيلا. – بدتر شد، چون من اصلاً اين دو نفر را نميشناسم و فكر نميكنم هرگز به خانهشان رفته باشم...» اما درست به اينجا كه ميرسيد، نسرين حرفهايش را قطع ميكرد: «داري اشتباه ميكني، آنهم اشتباه در اشتباه در اشتباه. اول اينكه نگهبانِ شبِ ليليانا كاواني نبود و پرسوناي اينگمار برگمن بود. دوم اينكه من توي صف بودم و داشتم به گيشه ميرسيدم كه يكهو چشمم افتاد به تو: تنها يك گوشه ايستاده بودي و نگاهت نوميدانه توي صف دنبالِ يك آشنا ميگشت، دمبهدم به ساعتت نگاه ميكردي و به درازيِ صف، و نوميدتر ميشدي. وقتي نوبتم شد، دو تا بليت خريدم، آمدم پيشت، بهات لبخند زدم و گفتم: سلام آقا، اگر بليت ميخواهيد، من يكي اضافه دارم، مالِ شما. تو هم بهام لبخند زدي و گفتي: اتفاقاً وقتي شما را توي صف ديدم، خواستم بيايم جلو و آشنايي بدهم، اما هرچه نگاهتان كردم شايد شما خودتان آشنايي بدهيد، بيفايده بود. آنوقت رويم نشد جلوِ اينهمه آدم، اول من سرِ حرف را باز كنم. با تعجب گفتم: مگر با هم آشناييم؟ – بله، من عباسام. – عباس؟ كدام عباس؟ – عباسِ بادامي. – آقا، حتماً اشتباه ميكنيد. من شما را نميشناسم. – مگر شما نسرين نيستيد؟ نسرينِ يوسفي؟ – چرا. اما... – با هم خانهي ژيلا و فرشيد آشنا شديم، شبِ تولدِ فرشيد ــ آن شب گفتي فرشيد و نه ژيلا. – بدتر شد، چون من اصلاً اين دو نفر را نميشناسم و فكر نميكنم هرگز به خانهشان رفته باشم...» و من بيشتر پاپيچشان نميشدم چون يكبار كه شده بودم، عباس گفته بود: «نه، نسرين، قضايا درست برعكس بود. بهترين دليلش هم اينكه من هنوز هم كه هنوز است، اين فرشيد و ژيلا را نميشناسم. پس من نميتوانستم آن شب اسمشان را گفته باشم.» و نسرين بهاش جواب داده بود: «اين هم شد دليل؟ من هم هنوز كه هنوز است نميشناسمشان، پس من هم نميتوانستم آن شب اسمشان را گفته باشم.» و همينطور ادامه داده بودند و گيجترم كرده بودند تا اينكه بالاخره به اين تصور كه راهي پيدا كردهام، گفته بودم: «اين ژيلا و فرشيد حتماً شهرتي، اسمِ خانوادگييي، چيزي دارند. – معلوم است كه دارند. وقتي از سينما درآمديم، رفتيم يك رستوراني با هم شامي بخوريم ــ حالا به پيشنهادِ كداممان بود يادم نميآيد ـــ و من كه حس ميكردم دارد يك اتفاقِ خيلي مهم در زندگيام ميافتد و در ضمن، حرفي هم به عقلم نميرسيد بزنم، براي اينكه چيزي گفته باشم از نسرين پرسيدم كدام ژيلا و فرشيد را ميگويد، و نسرين اسمهاي خانوادگيشان را بهام گفت، هم مالِ ژيلا را و هم مالِ فرشيد را. اما اسمها به يادم نمانده. – باز كه داري اشتباه ميكني. درست است كه وقتي از سينما درآمديم، رفتيم يك رستوراني با هم شامي بخوريم ــ اين را كه به پيشنهادِ كداممان بود، من هم يادم نميآيد ـــ و من كه حس ميكردم دارد يك اتفاقِ خيلي مهم در زندگيام ميافتد و در ضمن، حرفي هم به عقلم نميرسيد بزنم، براي اينكه چيزي گفته باشم، ازت پرسيدم كدام ژيلا و فرشيد را ميگويي، و تو اسمهاي خانوادگيشان را بهام گفتي، هم مالِ ژيلا را و هم مالِ فرشيد را. – و تو هم اين اسمها به يادت نمانده؟» اين را من پرسيدم. ديرتر به فكرم افتاد از دوستانشان پرسوجو كنم، اما همهي آنها هم يا مثلِ من بودند، يعني از وقتي نسرين و عباس را ميشناختند كه نسرين و عباس با هم بودند، يا زوجي به نامهاي ژيلا و فرشيد را نميشناختند. با وجودِ اين، به معاشرتم همچنان ادامه ميدادم ــ چون در جمعمان، جزو دوستداشتنيترين زوجها بودند و هم اينكه با آنها هميشه خوش ميگذشت تا اينكه يك شب كه خانهشان بودم، بحثِ فاوْست شد و من داشتم راجع به وحدتِ وجودي حرف ميزدم كه در روايتِ ولفگانگ گوته از داستان هست، اما نه در كارِ مارلوو به چشم ميخورد و نه در كارِ سايرِ روايتپردازانِ قصهي معاملهي دانشمندان و ابليس، و ميخواستم از اين حرفهايم نتيجه بگيرم تازگيِِ يك داستان آنقدرها مهم نيست كه تازگيِ شيوه يا زاويهي روايتش كه عباس گفت: «حالا اين بحث را بگذار براي بعد چون قضيهي مارلوو برايم جالبتر است. اين آدم بايد براي خودش غولي باشد. آنطور كه خواندهام قصهي بيشتر نمايشنامههاي شكسپير هم در اصل مالِ مارلوو بوده». نسرين گفت: «دقيقاً، شكسپير بهنوعي استمرارِ مارلوو است. اين را بورخس هم گفته: اگر شكسپير نبود، از مارلوو چه ميماند؟ يك معناي اين جمله طبعاً اين است كه اگر شكسپيري پيدا نميشد كارِ مارلوو را دنبال كند، چيزي از مارلوو نميماند؛ اما معناي ديگرش هم اين است كه اگر شكسپير توانست شكسپير بشود، يك دليلش هم بهجز استعدادِ خودش، وجودِ آدمي مثلِ مارلوو است در پيشينهاش.» از ادامهي بحثهاي آن شب چيزِ زيادي بهخاطرم نمانده است، چون حرفِ نسرين ــ يا درستتر بگويم حرفِ بورخس كه نسرين نقل ميكرد و من آن را در صدرنوشتِ اين قصهام گذاشتهام ــ امكانِ جديدي را براي حلِ معماي ژيلا و فرشيد بهام نشان ميداد: ژيلا و فرشيد پيشينهي نسرين و عباساند و من اگر ميخواهم آندو را بشناسم، بايد گذشتهي ايندو را بشناسم، آنقدر كه بالاخره در جايي به ژيلا و فرشيد برسم. راه هم روشن است: بايد بهسراغِ قديميترين دوستانِ هم نسرين و هم عباس بروم و ازشان بخواهم شخص يا اشخاصي را بهام معرفي كنند كه واسطهي آشناييشان بودند، شايد به اينترتيب از رهگذرِ اين آدمهاي واسط به آنيكي زوج برسم. جستجويم سالها طول كشيد بيآنكه هرگز بتوانم از دايرهي بسته يا درستتر بگويم از دايرههاي بستهي متداخل همان آشناهاي هميشگي بيرون بروم. براي آنكه اسمِ شخصي را نياورم ــ چون همهي آدمها هم واقعياند و هم هنوز زنده و ممكن است دوست نداشته باشند اسمشان به اين شكل در يك قصهي خيالي بيايد ــ، اگر فرض كنيم A اسمِ B را بهعنوانِ واسطهي آشنايي ميآورد و B، اسمِ C را ميگفت و C، اسمِ D را و همينطور تا آخر، دايره هميشه در جايي با تكرارِ اسمِ A، B، C، D يا يكي از اسمهاي ديگر واسطهاي قبلي در خودش بسته ميشد. چند بار هم دايره با اسمِ خودم بسته شد، حال آنكه براي بازرسيدن به اسمِ خودم، از اسمِ حداقل چند نفر گذشته بودم كه ميدانستم سالها پيش از من با نسرين و عباس آشنا شده بودند. نه اينكه به هيچ اسمِ جديدي نرسيدم، برعكس. به بيش از چهل اسمِ جديد برخوردم، اما همهي آنها هم بهنوعي به همان دايره ــ يا دايرههاي متداخلِ ــ بسته برميگشتند. در تمامِ اين مدت به همهي حرفهاي هم نسرين و هم عباس دقيق شدم و به كوچكترين سرنخي چسبيدم كه به زندگيِ قبليشان، يعني به پيش از فيلمِ نگهبانِ شب يا پرسونا مربوط ميشد. اما جستجوهايم در اين جهت هم بينتيجه بود: توانستم عدهي فراواني از هممحلهييهاي قديم و از دوستان دورانِ كودكيِ هم نسرين و هم عباس را پيدا كنم كه برايم هزار ماجرا تعريف كردند كه وقتي براي خودشان بازگفتم، بعضي را به ياد داشتند و بقيه را با شاديِ كودكانهيي دوباره به ياد آوردند، اما نه هيچ سرنخي از ژيلا و فرشيد يافتم و نه هيچ نشانهيي كه فقدانِ حضورِ واقعيشان را توجيه كند. البته چند ژيلا و چند فرشيد هم در اين دايرههاي آشنايان و گذشتگان پيدا كردم، اما هيچكدام ژيلا و فرشيدي نبودند كه دنبالشان ميگشتم. آنچه سرانجام سبب شد از جستجوي بيشتر دستبردارم، ماجرايي بود كه خودِ نسرين و عباس برايم بارها بهشوخي تعريف كرده بودند، بيآنكه جدي باورم شود تا اينكه يك روز همهچيز را به چشمِ خودم ديدم: صد متري جلوتر از من بودند و تا خواسته بودم قدم تند كنم به آنها برسم، ناگهان متوقف شده بودند. عدهيي جوان، پنجاهمتري پايينتر، كنارِ پيادهرو ايستاده بودند و به زنها و دخترهايي كه رد ميشدند، متلك ميگفتند. نسرين با تأني راه افتاده بود. عباس صبر كرده بود بيستمتري جلو بيفتد و آنگاه دنبالش افتاده بود و قدم را طوري تنظيم كرده بود كه درست با هم به جوانها برسند، آنوقت چيزي گفته بود كه بهخاطرِ فاصله نميتوانستم بشنوم، اما نيازي هم به شنيدنش نداشتم، چون همانطور كه گفتم قصهي اين شوخيشان را بارها برايم تعريف كرده بودند: «واي بر من! چرا خانمي به اين خوشگلي تنهاست؟» و پاسخِ نسرين: «شايد چون هنوز مردي به جذابيتِ شما نخواسته از تنهايي درش بياورد!» و به هم لبخند زده بودند، عباس گفته بود: «من فرشيدم.» نسرين گفته بود: «من هم ژيلام.» عباس دست انداخته بود دورِ گردنِ نسرين، نسرين دست انداخته بود دورِ كمرِ عباس، و عاشقانه راه را با هم ادامه داده بودند و حتماً پيش از آنكه خيلي دور شوند و صدايشان ديگر شنيده نشود، يكي ــ معمولاً خودِ عباس، اما گاهي هم نسرين، بسته به ميزانِ شگفتزدگيِ جوانها ــ گفته بود: «من خانهام خالي است...» و آنيكي بيدرنگ پاسخ داده بود: «چه عالي! فوري برويم همانجا!» به جوانها كه رسيدم، هنوز بهتزده بودند: «ديدي؟ هان، جانِ من، تو هم ديدي؟ – چه سرعتِ عملي! – نه بابا، زنك خراب بود. – من كه باورم نميشود...» لبخندزنان گذشتم، با اين يقين كه پاسخِ معمايم را پيدا كردهام و اين قصهي ژيلا و فرشيد هم حتماً چيزي مثلِ همين قضيهي تظاهر به ناآشنايي و دادنِ اسمِ مستعار به خود است، چون در اين شوخيِ خياباني نيز بسته به اينكه راوي نسرين بود يا عباس، گاه عباس جلو ميافتد و نسرين سرِ صحبت را با او باز ميكرد.
منبع:www.sokhan.com