دستهايم تا ابد تنهاست ، مي داني؟

آسمانت را مگير از من ، که بعد از تو

زيستن يک لحظه هم ، بي جاست ، مي داني؟

تو ، خودت را هديه ام کردي ، ولي من هم

شعرهايم را که بي پرواست ، مي داني؟

هر چه مي خواهيم – آري – از همين امروز

از همين امروز ، مال ماست ، مي داني؟

گرچه من ، يک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم – سايه درياست مي داني؟

دوستت دارم! - همين ! اين راز پنهاني

از نگاه ساکتم پيداست ، مي داني؟

عشق من ! – بي هيچ ترديدي – بمان با من

عشق يک مفهوم بي «اما» ست ، میدانی؟