میدانی
دستهايم تا ابد تنهاست ، مي داني؟
آسمانت را مگير از من ، که بعد از تو
زيستن يک لحظه هم ، بي جاست ، مي داني؟
تو ، خودت را هديه ام کردي ، ولي من هم
شعرهايم را که بي پرواست ، مي داني؟
هر چه مي خواهيم – آري – از همين امروز
از همين امروز ، مال ماست ، مي داني؟
گرچه من ، يک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم – سايه درياست مي داني؟
دوستت دارم! - همين ! اين راز پنهاني
از نگاه ساکتم پيداست ، مي داني؟
عشق من ! – بي هيچ ترديدي – بمان با من
عشق يک مفهوم بي «اما» ست ، میدانی؟
آسمانت را مگير از من ، که بعد از تو
زيستن يک لحظه هم ، بي جاست ، مي داني؟
تو ، خودت را هديه ام کردي ، ولي من هم
شعرهايم را که بي پرواست ، مي داني؟
هر چه مي خواهيم – آري – از همين امروز
از همين امروز ، مال ماست ، مي داني؟
گرچه من ، يک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم – سايه درياست مي داني؟
دوستت دارم! - همين ! اين راز پنهاني
از نگاه ساکتم پيداست ، مي داني؟
عشق من ! – بي هيچ ترديدي – بمان با من
عشق يک مفهوم بي «اما» ست ، میدانی؟
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۰۲/۱۳ ساعت ۱۲:۴۲ ب.ظ توسط جواد رضائی
|