سر كلاس ادبيات معلم گفت: فعل رفتن رو صرف كن!

گفتم: رفتم ...رفتي ...رفت ساكت مي شوم ، مي

خندم ، ولي خنده ام تلخ مي شود معلم داد مي زند :

خوب بعد ؟ ادامه بده و من مي گويم :

رفت ...رفت ...رفت رفت و دلم شكست ... غم رو دلم

نشست رفت و شاديم مُرد ... شور و نشاط رو از دلم

برد رفت ...رفت ...رفت!!! و من مي خندم و مي گويم : 

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است كارم از گريه 

گذشته كه به آن مي خندم