رفت
سر كلاس ادبيات معلم گفت: فعل رفتن رو صرف كن!
گفتم: رفتم ...رفتي ...رفت ساكت مي شوم ، مي
خندم ، ولي خنده ام تلخ مي شود معلم داد مي زند :
خوب بعد ؟ ادامه بده و من مي گويم :
رفت ...رفت ...رفت رفت و دلم شكست ... غم رو دلم
نشست رفت و شاديم مُرد ... شور و نشاط رو از دلم
برد رفت ...رفت ...رفت!!! و من مي خندم و مي گويم :
خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است كارم از گريه
گذشته كه به آن مي خندم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۰۴/۰۷ ساعت ۶:۳۱ ب.ظ توسط جواد رضائی
|